تنهایی تمامی نداره
13/6/92 سلام گلم خوبی امروز بابات منو تنها گذاشته رفته شرکت منم تنها موندو با تو. الان هم از خونه خاله زهرا اومدم.بابات که رفت چون منم به نسیم خاله زهرا قول دادم که میریم ببینیمشون اونا هم از بوشهر اومده بودن.تا رسیدن اومدن دنبال من با رفتیم خونه خاله زهرا.جای بابات سبز بود گلم.
نویسنده :
مامان
0:13
18/4/92 سونو گرافی در 3.5 ماهگی و 5.5 ماهگی
سلام گلم الان تو تقریبا" شش ماهته یعنی هفته ٢٥ بارداری من تازه میخام برات بنویسم.دو روز پیش ١٨/٤/٩٢با عمه مرضیه رفتیم پیش دکتر. سونو باید میکرد که تو مشکلی نداشته باشی .خدارو شکر مشکلی نبود. تو همش داشتی یه چیزی رو می خوردی.نمیدونم چی بود. ولی هر چی بود دوسش داشتی.یه بار هم زبون کوچولوتو در اوردی .وزنت ٧٤٤ گرم بود مثه دوتا دونه سیب زمینی.چقدر کوچولو!دکتر بهمون گفت تو پسری،یه گل پسر ولی من وبابات می دونستیم.اخه روز ٢٩/٢/٩٢ که باهم رفته بودیم پیشش بهمون گفته بود.ولی ما به کسی نگفتیم اون روز تو ١٧ و٤ روزت بود و٢٤٥ گرم وزن داشتی. ما از قبل اسم تو رو تعیین کرده بودیم بذاریم متین ولی چون من دوس داشتم اسم یه امام باشه قرار بود محمد...
نویسنده :
مامان
18:52
26/4/92 سه شنبه
سلام گلم امروز ناراحتت کردم دپرسم. امروز سام خونه ما بود.مامان اکرم یه سرسره برا سیسمونیت خریده بود که واشرش در اومده بود.سام به بابات اشاره کرد که درستش کنه ولی بابات اومنو گذاشت رو میز نهار خوری.سام هم رفت بیارتش که یکی از صندلیها افتاد وخورد به میز تزیینی که دایی رضا درست کرده بود.وجامهایی که خاله زهرا برا جا سبزی مکه برامون اورده بود افتاد وشکست.منم اعصابم خورد شد و اینقدر داد زدم.عزیزم سام هم اینقدر ترسیده بود که همش گریه میکرد. بعدش هم که تو تکون نمی خوردی کلی ترسیدم. ولی خدا رو تشکر اینقدر شیرینی خوردم که بالاخره تکون خوردی گل نازم. امزوز مبلت هم اومده بود که سام همش میگفت سام ه یعنی مال سام ا. فردا صبح میریم سرویس تخت و...
نویسنده :
مامان
18:51
سونو گرافی اول ماه هشتم
امروز شنبه 2/6/92 عزیز گلم هفته گذشته خیلی شیطون بلا شده بودی واسه همین من پیش دکترت واسه سه شنبه نوبت ویزیت داشتم ولی مجبور شدم زودتر بیام ویزیت شم،صبح با بابایی ساعتای 9.30 رفتیم شیراز.مهمونه عمه مریم بودیم.برامون ماهی درست کرده بود خیلی خوشمزه بود،دستش درد نکنه. ساعت 12 دم خونه رسیدیم و بابایی منو گذاشت و رفت دنبال یه سری کاراش.منم رفتم خونه عمه مرضیه دراز کشیدم تا عمه مریم از سر کار بیاد.خونه دوتا عمه دیوار به دیوار همه تو یه ساختمان دو طبقه اول ستارخان. بابایی و عمه اومدن و با هم نهار و دوباره لالا کردیم البته با بابایی.ساعتای 6 هم رفتیم مطب.دکتر از سونو کرد و خدارو صد هزار مرتبه شکر گفت که مشکلی نیس ولی چون بیمارستان،هفته پی...
نویسنده :
مامان
18:50
شیطون بلا شدی مامان جون
امروز یکشنبه ٢٧/٥/٩٢ ساعتای ٤ بود که من از خواب بیدار شدم ودیگه خوابم نبرد.یه خورده گشت زدم بعدشم اومدم واسه تو نوشتم و پسته خوردم حدود ٩ بود که خوابیدم.بعد از یه نیم ساعتی از دل درد بیدار شدم.یه قرص خوردم و دراز کشیدم.بابا مهدی هم رفت دنبال کاراش ولی درد من کم نشد تا دو صبر کردم .دوباره قرص خوردم ولی باز خبری نشد.زنگ زدم به مرضیه که ماما هس بهش گفتم و گفت سریع خودتو برسون بیمارستان.دکتر شیراز هم پرسیدم همین رو گفت بیمارستان که رفتیم ازمایش کردن و امپول زدن و گفتن باید یه روز تو بیمارستان بمونم.عزیزم چشمت روز بد نبینه اون روز تو بیمارستان اینقدر به من امپول زدن که سوراخ سوراخ شدم.فردا هم که دوشنبه بود با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم...
نویسنده :
مامان
12:23
کاش ما هم میرفتیم شمال ولی.......
٢٦/٥/٩٣ شنبه سلام گلم میدونم که خوبی چون خیلی مواظبتم شیطون بلا امروز با مامان اکرم و خاله مریم رفتیم بوستان رفیع.خاله مریم دو تا نخودچیش هم اورده بود. سام هم که طبق معمول همش میرفت بازی میکرد. سینا هم پیش من بود بعدش با بابایی رفتیم شام بیرون.یه مغازه هم که تازه باز کرده بود برا تو شلوار پیش سینه دار خریدم بعدا عکس شو برات میزارم ولی به جیب مامان اکرم. بعدش که اومدیم خونه مامان معصومه و عمه مرضیه و بابا احمد داشتن واسایل سفر رو می بستن. فردا صبح زود دارن میرن مشهد و شمال. منم چون دیگه تو الان 30 هفته هس که خدا تو رو گذاشته تو شکم مامانی نرفتم.ولی ایشالا تو رو سال تحویل میبریم امام رضا. دوست دارم گلم
نویسنده :
مامان
1:50
جمعه اخر ماه رمضان
تاریخ 11/5/92 الان 28 هفته و 2 روزه که خدا تو رو در شکم مامانی گذاشته. با دایی بابایی و خواهر خانماش و برادر خانمش رفتیم باغ اموزش و پرورش. ولی شب که اومدیم خونه با بابات قهر بودم .خیلی ناراحتم از دستش.پیشش هم نخوابیدم.میخاستم قهر کنم برم خونه مامانم اینا ولی خواب بودن. از همون اول رفتن حالم رو گرفت.رفته بود پایین منظر بود که من وسایلارو بیارم.ساعت5 رفتیم ،هنوز نهار نخورده بودیم چون صبحانه
نویسنده :
مامان
19:08



