شیطون بلا شدی مامان جون
امروز یکشنبه ٢٧/٥/٩٢
ساعتای ٤ بود که من از خواب بیدار شدم ودیگه خوابم نبرد.یه خورده گشت زدم بعدشم اومدم واسه تو نوشتم و پسته خوردم حدود ٩ بود که خوابیدم.بعد از یه نیم ساعتی از دل درد بیدار شدم.یه قرص خوردم و دراز کشیدم.بابا مهدی هم رفت دنبال کاراش ولی درد من کم نشد تا دو صبر کردم .دوباره قرص خوردم ولی باز خبری نشد.زنگ زدم به مرضیه که ماما هس بهش گفتم و گفت سریع خودتو برسون بیمارستان.دکتر شیراز هم پرسیدم همین رو گفت
بیمارستان که رفتیم ازمایش کردن و امپول زدن و گفتن باید یه روز تو بیمارستان بمونم.عزیزم چشمت روز بد نبینه اون روز تو بیمارستان اینقدر به من امپول زدن که سوراخ سوراخ شدم.فردا هم که دوشنبه بود با مسئولیت خودم از بیمارستان مرخص شدم.ولی یه چیزایی دیدم که گفتم تو رو به سزارین به دنیا میارم.
و بعد از بیمارستان رفتیم باغ با خاله مریم و مادر و دایی علی ورضا عمو یدالله و عمو حمید و بچه ها ولی من به خاطر تو شنا نکردم همش دراز کشیده بودم.شبش هم امپول زدم.فردا صبح هم کلاس رانندگی داشتم و بعدش دوبار امپول.شب هم با خاله مریم رفتیم وسایلامو از خونه خودمون اوردیم خونه مامان اکرم. که من از پله بالا نرم
ولی باز فردا صبح من از ساعتای ٤ بیدار بودم و همون درد قبلی.تا ٥.٣٠ تحمل کردو قرص خوردم ولی خبری نشد بهتر نشدم.بابایی رو صدا زدم و باز رفتیم بیمارستان و دوباره ازمایش و امپول.ولی گفتین احتمالا از شن کلیه است که داری درد میکشی و مایعات زیاد بخور.بعید هم نبود چون من نمی تونم اب بخورم به جاش دوغ یا شربت می خورم ولی خب به نسبت کمتر از قبل.
حالا هم که خونه مامان اکرم هستم با دو تا وروجک های خاله مریم.که همش فضولی میکنن.و قراره که بابایی که دیروز صبح رفته شرکت امشب برگرده. ما روز شنبه بریم شیراز پیش دکتر خودت
دوست دارم عزیزم ولی میترسم هولکی باشی زود دنیا بیای بلا


شیطون بلا شدی مامان جون
