محمد متین خادمیمحمد متین خادمی، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

محمد متین خادمی

مراسم قران دون

روز دوشنبه1/3/92 پسر گلم دوست دارم اون روز مامان اکرم با خاله مریم و سام وسینا و زن دایی ویدا،زن عمو ناهید(زن عمو مامان) و شادی وشیما،زن عمو لیلا(زن عمو مامان) و یاسمن،عمه اذر(عمه مامان)،عمه رضوان (عمه مامان)ومرجان (دختر عمه مامان) و بردیا،زن دایی مرضیه(زن دایی مامان ومامان زن دایی ویدا)  و مژگان و ایدا وسارا و مادر شوهر خاله مریم و خواهر شوهراشلیلا و زهرا وطاهره و بچه هاشون بودن. مامان اکرم هم میوه وشیرینی و اش رشته و اش ماست درست کرده بود و همراش اورد. مامان معصومه،عمه مریم و یگانه،عمه مرضیه،عمه ایران(عمه بابا) وبیتا،خاله گلجان(خاله بابا)،درنا(دختر خاله زهرا) بودن. این عکس کادو هایی که مامان اکرم به ...
9 مهر 1392

خواب بابا بزرگ رو دیدم

امروز ٩/٦/٩٢ هفته ٣٧ بارداری هنوز تمام نشده و روز سه شنبه سحر گاهه من خواب باباییم رو دیدم خدا رحمتش کنه سحر گاه روز چهارشنیه ٢/٦/٨٢ منو خاله ودایی رضا و دایی علی و مادر جون رو تنها گذاشت و رفت سحر بود که خوابشو دیدم که برا زایمان من اومده بود جاش تو بهشت باشه و همنشین ائمه
9 مهر 1392

برگشتن بابایی

امروز ٢/٦/٩٢ سه شنبه شب بود که بابایی از سفر اومد و برامون کلوچه دو نوع وترشی سیر و رب انار شیرین وترش وقره قروت اورد. بهشون هم خوش گذشت بود.جای منم خالی
9 مهر 1392

مسافرت بابایی

٢٩/٦/٩٢ امروز صبح ساعت ٧.٣٠ بیدار شدیم وسایل بابایی رو جمع وجور کردیم وبابایی با دو تا از دوستاش رفتن مسافرت شمال و منو تو رو تنها گذاشت ولی ایشالا بهش خوش بگذره وبه سلامت برگرده. 
29 شهريور 1392

اول نه ماهگی و روز اخر هفته 35

سلام گل نازم دلم میخاد زود ببینمت ولی دوس دارم کاملا رشدتو بکنی و کامل باشی نازم دیروز پنج شنبه رفتیم شیراز.مطب دکتر پاک نیت ولی با یه خبر بد روبرو شدیم.دکتر فوق تخصص قبول شده داره دیگه نمیاد مطب و ما رو مرجوع  کرد به یه دکتر دیگه.یا جامعی یا یوسفی. بعدش هم شیرین سلامی یکی از دوستام اومد تو مطب دکتر منو ببینه اخه شدم مثه غول بیابونی. غذا رو هم سه تایی منو تو وبابایی وشیرین رفتیم رستوران تین وکلی پیاده شدیم. وبعد رفتیم خونه عمه مریمت و عمه ناراحت بود که ما نرفتیم خونه شون برا نهار. یه دوست پیدا کرده بودیم موقع رفتن به مکه به نام حدادی که زنگ زد و اصرار کرد که بریم خونه شون یا دم در ببینیمشون.شب هم قبل...
29 شهريور 1392

عروسی پسر دایی مامان

تو الان ٧ ماه و ٢٦ روزته.یعنی ٣٥ هفتگی دیشب عروسی بودیم دومادم هم بود همش پیشم نشسته بود مثه بهچه خوب.کمی هم برا خودش رقصید.ولی به من خوش نگذشت چون هم یه جا نشسته بودم و هم کلید ماشین بابایی پیش من بود که گم شده بود.بابایی هم نیومده بود عروسی.ولی دارم براش.ولی خدا رو شکر کلید پیدا شد.یه سری مدارک تو ماشین بود که بابایی میخاستش ولی تو اون هم نبود. عزیزم مامان میخاد بره عکس بارداری بگیره میخاد با سام بره.جای تو تو بغلم سبزه.  
29 شهريور 1392