17/5/92
خواب دیدن هاجر خانم
روز ١/٦/٩٢ خاله زهرا زنگ زد خونه مادر جون(مامان مامانی) و گفت: عروسش (هاجر خانم) خواب دیده که
نویسنده :
مامان
17:37
خواب بابا بزرگ رو دیدم
امروز ٩/٦/٩٢ هفته ٣٧ بارداری هنوز تمام نشده و روز سه شنبه سحر گاهه من خواب باباییم رو دیدم خدا رحمتش کنه سحر گاه روز چهارشنیه ٢/٦/٨٢ منو خاله ودایی رضا و دایی علی و مادر جون رو تنها گذاشت و رفت سحر بود که خوابشو دیدم که برا زایمان من اومده بود جاش تو بهشت باشه و همنشین ائمه
نویسنده :
مامان
17:34
برگشتن بابایی
امروز ٢/٦/٩٢ سه شنبه شب بود که بابایی از سفر اومد و برامون کلوچه دو نوع وترشی سیر و رب انار شیرین وترش وقره قروت اورد. بهشون هم خوش گذشت بود.جای منم خالی
نویسنده :
مامان
17:28
مسافرت بابایی
٢٩/٦/٩٢ امروز صبح ساعت ٧.٣٠ بیدار شدیم وسایل بابایی رو جمع وجور کردیم وبابایی با دو تا از دوستاش رفتن مسافرت شمال و منو تو رو تنها گذاشت ولی ایشالا بهش خوش بگذره وبه سلامت برگرده.
نویسنده :
مامان
13:03
اول نه ماهگی و روز اخر هفته 35
سلام گل نازم دلم میخاد زود ببینمت ولی دوس دارم کاملا رشدتو بکنی و کامل باشی نازم دیروز پنج شنبه رفتیم شیراز.مطب دکتر پاک نیت ولی با یه خبر بد روبرو شدیم.دکتر فوق تخصص قبول شده داره دیگه نمیاد مطب و ما رو مرجوع کرد به یه دکتر دیگه.یا جامعی یا یوسفی. بعدش هم شیرین سلامی یکی از دوستام اومد تو مطب دکتر منو ببینه اخه شدم مثه غول بیابونی. غذا رو هم سه تایی منو تو وبابایی وشیرین رفتیم رستوران تین وکلی پیاده شدیم. وبعد رفتیم خونه عمه مریمت و عمه ناراحت بود که ما نرفتیم خونه شون برا نهار. یه دوست پیدا کرده بودیم موقع رفتن به مکه به نام حدادی که زنگ زد و اصرار کرد که بریم خونه شون یا دم در ببینیمشون.شب هم قبل...
نویسنده :
مامان
12:15


