محمد متین خادمیمحمد متین خادمی، تا این لحظه: 13 سال و 3 روز سن داره

محمد متین خادمی

عزیزم سه ماهگیت مبارک

عزیز زیبایم و خوش خنده ام تولدت مبارک. این روزا ماه شدی کلم ولی چه فایده هر چی میخوری همشو بالا میاری بعدا میام ادامه شو مینویسم  
7 بهمن 1392

28 صفر و تولد یه محمد دیگه

سلام عروسک مامان بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس اینقد بامزه شدی که دلم میخاد بخورمت ولی حیف که اگه تو رو بخورم به کی بگم متین ٢٧ روز تولد محمد بچه راضیه دختر دایی بابایی بود. ایشالا خدا براش نگهش داره روز سه شنبه منو تو بابایی و عمه مریم و یگانه رفتیم شرکت اخه مامان جون اش نذری داشت.اینم عکسای دو شب قبل از اش
25 دی 1392

یلدای ما یه شب زودتر بود

روز جمعه 29/9/92 ما بازم شرکت بودیم و ظهر مامان جون تورو برد حمام و منم کمکش کردم وشب رفتیم بوشهر خونه پسر خاله بابا مهدی.عمو هادی هم و نسیم شوهرش وباربد هم بودن و تو دوباره همش گریه میکردی وروجک. فردا شب هم که شب یلدا بود ما دیگه ش یلدایی نداشتیم.ایشالا مامان جون سال دیگه یه شب یلدا خوب برات میگیریم که کلی خوشحالی و شادی کنی 
5 دی 1392

دوباره دانشگاه

١/١٠/٩٢ بالاخره پروژه هم تمام شد. دوباره تو رو به خاطر خودمون اذیت کردیم عزیزم.واز ٨ صبح تا ٦ عصر تو رو دنبال خودمون کشوندیم تا دانشگاه.ولی دیگه تمام شد. و من پروژه نهایم رو تحویل دادم ایشالا روزی پروژه فوق لیسانس باشه
4 دی 1392

واکسن دو ماهگی

روز ٢٦ اذر ماه دوشنبه شب با بابایی رفتیم کازرون.و خونه خاله مریم.پیش وروجک های خاله مریم. مادر جون و زن دایی و دایی هم بودن.سام لی ذوق کرد که ما رفتیم پیشش. دیر وقت که میخاستیم بریم خونه مامان جون بخوابیم.سام هم گفتش منم میام.اقا تب داشت و من تا صبح بالا سرش بیدار بودم. صبح که شد بالاخره بعد از ٥ روز قبض شکم.مشکلت حل شد و بعدش تو رو بردیم بهداشت و بابایی سام اونو برد دکتر. واکسن هپاتیت ب داشتی عزیزم وقتی واکسن زدی کلی گریه کردی که من دلم برات یه عالمه سوخت. وزنت شده بود ٥٩٠٠ قدت ٥٧ دور سرت ٣٨ ماشالا رشدت خوب بود .این با وجودی بود که تو سرما خوردگی داشتی خوبت که شد هر چی میخوردی بالاش می اوردی خلاصه تو...
28 آذر 1392