یه اتفاق بد
صبح روز ١٠/١/٩٣ میخواستیم با مامن اکرم ودایی ها و خاله وعمو حمید(عمو مامانی) بریم تخت جمشید
ما دیرتر حرکت کردیم چون مامانی کار داشت.باید یه مانتو رو برا مشتری میدوختم.بابایی هم مواظب تو بود.
بابا تو این فاصله میخواست ماشینش هم تمیز کنه.که .........................
تو رو گذاشته بود تو ماشین و کلید هم تو ماشین بود که یه دفعه در ماشین قفل میشه
من دیگه کارم تموم شده بود در حال جمع کردن وسایل بودم که بابایی هراسون اومد با وخبر داد
من که چشام داشت در میومد.اصلا باورم نمیشد
نمیدونم چطوری رسیدم کنار ماشین
داشتی زار زار گریه میکردی
هر چه میزدم تو شیشه که اروم بشی خبری نبود که نبود
بابایی هم بدو رفت دنیال کلید ساز
مامان سروش ازادی ما رو دیدو اومد.کاهو فروش سر خیابون .اقای خسروی و تا مرد که عبوری ما رو دیدن هر کاری کردن در باز نشد که نشد
یه ٢٠ دقیقه گذشت تا بابایی اومد با کلید ساز
خدا رو شکر در یه چشم بر هم زدن در رو باز کرد و تو هق هق زنان ...........
با بابایی دعوا نکردم چون خودش هم خیلی ترسیده بود مثه گچ سفید شده بود
روز بدی بود و لحظه ای فاجعه وار
و بعدش حرکت به سوی تخت جمشید


یه اتفاق بد
