محمد متین خادمیمحمد متین خادمی13 سالگیت مبارک

محمد متین خادمی

سه ماه و9 روز.

عزیزم این دومین بار بود که تو روز برفی بیرون میبردیمت سه ماه ونه روزت بود که تو رو دوباره بردیم دکتر.اخه هیچی تو معده ت نمیذ مونه همشو رفلکس میکنی.تو رو بردیم پیش خانم دکتر کرمی فر. دکتر مهربونی بود.برنامه از این قرار شد که هر سه ساعت بهت شیر بدیم و برات یه شربت نوشت که صبح تا صبح بهت بدم و اگه هنوز رفلکس داشتی بازم بهت بدم اون هم ١ سی سی.روز اول که دادم خوردی بالا نیوردی و من از خوشحالی بال بال میزدم ایشالا تا یک ماه که گفته بخوری و خوب بشی بعدش هم که اومدیم کازرون و تو جاده نرسیده به خان زنیون پشت یه روستای کوچولو رفتیم عکس گرفتیم و ایم هم عکسا         ...
7 بهمن 1392

پسر گلم بزرگ شده

سه ماه و١٢ روز امروز صبح ساعت ٩ بیدار بودی هر کاری کردم نمی خوابیدی واسه همین گذاشتمت رو تشک پیش خودم ولی خودم خوابم برد وقتی بیدار شدم در نا باوری دیدم که فندق مامان ٩٠ درجه چرخیده و پاهای کوچولوش از تشک بیرون رفتن خیلی خوشحال شدم و  و تو کشته شدی زیر بوسای مامانی چند روز هم هس وقتی میایم بالا سرت اینقد دستو پا میزنی که بغلت کنیم ویا وقتی برات اهنگ میذارم دستو پاهات دیگه مال خودت نیستن تو هوا در حال برو بیا هستن دیگه گردنت میتونی نگه داری و لق نمی زنی وقتی نگهت میداریم ایستاده رو زمین هم پاهاتو محکم نگه میداری دیدی گفتم بزرگ شدی اون هم در یک چشم بر هم زدن.انگار دیروز بود دنیا اومدی.انگار هم...
7 بهمن 1392

عزیزم سه ماهگیت مبارک

عزیز زیبایم و خوش خنده ام تولدت مبارک. این روزا ماه شدی کلم ولی چه فایده هر چی میخوری همشو بالا میاری بعدا میام ادامه شو مینویسم  
7 بهمن 1392

28 صفر و تولد یه محمد دیگه

سلام عروسک مامان بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس اینقد بامزه شدی که دلم میخاد بخورمت ولی حیف که اگه تو رو بخورم به کی بگم متین ٢٧ روز تولد محمد بچه راضیه دختر دایی بابایی بود. ایشالا خدا براش نگهش داره روز سه شنبه منو تو بابایی و عمه مریم و یگانه رفتیم شرکت اخه مامان جون اش نذری داشت.اینم عکسای دو شب قبل از اش
25 دی 1392

یلدای ما یه شب زودتر بود

روز جمعه 29/9/92 ما بازم شرکت بودیم و ظهر مامان جون تورو برد حمام و منم کمکش کردم وشب رفتیم بوشهر خونه پسر خاله بابا مهدی.عمو هادی هم و نسیم شوهرش وباربد هم بودن و تو دوباره همش گریه میکردی وروجک. فردا شب هم که شب یلدا بود ما دیگه ش یلدایی نداشتیم.ایشالا مامان جون سال دیگه یه شب یلدا خوب برات میگیریم که کلی خوشحالی و شادی کنی 
5 دی 1392